گلاریشا
شعر ها و نوشته های محمد حسین داودی


ببخشید یه سوالی موندش

ببخشید یه سوالی موندش
خب الآن همه چی درسته ؟
به وجدانت چی میخای بگی؟
یعنی وجدانم هست؟
الآن از هر کجای شهر بپرسی
قصه ی ما رو می دونن
نگو نمی دونی دروغ نگو
باورم نمی شه
هر روز صبح وقتی 
پنجره رو باز می کنم 
یه آفتاب سرد
گونه هام یخ می زنه
من نمی بخشم
من نمی بخشم 
من نمی بخشم 
نه من نمی بخشم
.
ببخشید یه سوالی مونده فقط
الآن اینطور درسته ؟
جواب خدا رو چی می خوای بدی؟
یعنی خدا هم هست؟
الآن از هر کجای شهر بپرسی
ما دو تا رو میشناسن
نگو اینجوری نی دروغ نگو
باورم نمی شه
هر روز صبح وقتی
 پنجره رو باز می کنم
یه باد سرد و غمگین
بین موهام تکون می خورن
من نمی بخشم
من نمی بخشم 
من نمی بخشم 
نه من نمی بخشم 
.
ببخشید یه سوالی مونده واسم
دیگه همه چی درسته ؟
جواب مردمو  چی می خوای بدی؟
یعنی اصلا ً مردمم هستن؟
الآن از هر کجای شهر بپرسی
قصه ی ما رو می دونن
نگو اینطوری نی دروغ نگو
باورم نمی شه
هرروز صبح وقتی
پنجره رو باز می کنم 
تنها توو اتاقم
شعرای سرد میپیچن 
من نمی بخشم
من نمی بخشم 
من نمی بخشم 
نه من نمی بخشم
.

ترانه سرا : محمدحسین داودی


چهارشنبه 08 بهمن 1404 | ارسال نظر(0)

 

برف بودم دوباره آب شدم

دی رسید و سرود سرو رسید

یاد بود و درود سرو رسید

.

قصه ای نو برای نسلی نو

غزلی نو برای فصلی نو

.

روزگاری که من به حالت زار

یخ و غمناک ایستاده کنار

.

مانده در پیچ وتاب دی‌ ماه و

برف و سرما و سوز در راه و

.

شده سرما برام مثل مزار

خفته‌ام گوشه ای به حالت زار

.

باغبانی شکسته تیشه به ‌دست

شاعری مرده ، شهر مرده پرست

.

یخ خروارها سکوت به لب

مثل آن دفتر خرابه ی شب

.

خیره ام با سوال می نگرم

به افق در خیال می نگرم

.

ناگهان قصّه ای عجیب رسید

غزل و قطعه ای غریب رسید

.

قصه ای نو برای نسلی نو

غزلی نو برای فصلی نو

.

ترکی امّا به فارسی به دری

این غزل را به لهجه ی پدری

.

"آب شو آب ، (آبِ) جاری شو

پیچ و تابی بخور بهاری شو"

.

برف بودم دوباره آب شدم

شبنمی پیش آفتاب شدم

.

شعله ای بر نخ سرود شدم

آتش عشق در وجود شدم

.

.

تقدیمی بمناسبت سالروز میلاد استاد عظیم سرو دلیر

با الهام و تضمین از شعر ایشان با عنوان "آب شو آب"


یکشنبه 07 دی 1404 | ارسال نظر(0)

 

Gaza in fire

I’m Gaza in fire—————-you are Mecca in grief

I’m the end of the world——you are the end of the stories

.

I’m Gaza، bloody heart——you are Mecca, clipped wings

The steel headed devil–rest a moment

.

Then, the tongues sealed—Then, the eyes cloudy
Then, the ears are deaf—-Then, the Man is fallen

.
Silent as my secrets——This harmless city of me
Passes by the history—-Rostam maybe will appar

.
My lonely city—- faintly drinks the bowl of madness
A limitless sea in his ocean eyes is a droplet

.
My city tears off his collar——– arrogance has opened s bridge to my heart
I’ve become adventurer—– I’ve got remedy from hatred


My hand just like an angry mad——– draws the sward of the pen
My poem has become a bully——it s on fire from head to toe

.

.

.

By: Muhammad Hussein Davodi (poet laureate)
To the martyrs of Gaza

Translated by: Azim SARV Dalir


شنبه 22 آذر 1404 | ارسال نظر(0)

 

خاطره های خوب و بد

 

خاطره های خوب و بد ، از آدم های دور و بر

 

آرام درب خانه را باز کردم . از پشت پرده نیم نگاهی به داخل انداختم . پدرم عینک نزدیک بین زده بود و کتاب می خواند . خبری از مادرم نبود . ساکت و سریع از حیاط عبور کردم و به راهرو رسیدم ، بدون معطلی از پله ها بالا رفتم .  رفتم سراغ آینه . گردنم بدجور خراشیده شده بود . باورم نمی شد که یک دسته اسکناس اینهمه تیز باشد . شاید هم پوست من ظریف بود . اگر والدینم بو می بردند دردسر می شد. به تراس رفتم . شیر آب را باز کردم . سرم را آنقدر جلو بردم تا آب به زیر گردنم رسید. سوزش زخم بیشتر شد . ته دلم گفتم :

- اگه منم بجای یه  20تومنی کهنه پاره ، مثل همه یه صد تومنی برای کمک به مدرسه می دادم ، معلم اونجور نمی زد توی صورتم .

دوباره جلوی آینه ایستادم . انگار یک نوار خون آلود زیر گردنم چسبانده باشند . پیش خودم گفتم :

- کاش با شلنگ یا خط کش می زد ، درد داشت اما دردسر نداشت .

برگشتم به طرف تراس و فکر کردم که خیلی بدبختم .

- بدشانسی رو ببین ، این همه معلم ، باید این معلم ما می شد ؟

لحظه ای خنده ام گرفت . یاد آقای نجفی معلم سال گذشته ام افتادم . کمتر پیش می آمد دانش آموزی را تنبیه کند . اشتباهات همکلاسی هایم را ، چند بار هم که شده ، تذکر می داد . ابتدای سال بود و یکی از همکلاسی ها میز خود را کثیف کرده بود . آقای نجفی بلافاصله برای او قرص ضد تهوع و یک لیوان چای شیرین آورد . بعد از باغچه حیاط مدرسه مقداری خاک خشک آورد و روی میز و موزاییک کثیف ریخت . و با حوصله جارو کرد . و با خاک انداز همه را جمع کرد . و میز و موزاییک را تی کشید . خنده ام از آن بابت بود که تصور کردم اگر سر کلاس آقای محمودی کسی کثیف کاری کند ، چه بلبشویی راه می افتد . با خودم گفتم :

- تف به این زندگی ، پول نداریم مگه مجبورم درس بخونم . لامصّب چقدرم می سوزه

آقای محمودی سر کلاس فقر دانش آموزان را مسخره می کرد . هر از گاهی به چند نفر گوشزد می کرد که بهتر است سراغ کار بروند تا ادامه ی تحصیل . گهگاه از شغل والدین دانش آموزان می پرسید و آنها که کارگر ساده بودند را مسخره و سرزنش می کرد .

توی همین فکر و خیال بودم که صدای باز شدن درب راهروی بالا را شنیدم . درجا خشکم زد . مادرم بود . شاید از کفش هایم متوجه بالا آمدنم شده بود . گیج شده بودم . مادرم نباید زخمم را می دید . کتاب فارسی روی تاقچه دم دست بود . سریع برداشتم و جلوی صورتم گرفتم .

- بالام جان چیکار میکنی قربانت شم؟ بیا پایین . ناهار نمی خوری ؟ صبحانه که نخوردی پس چرا ...

مادرم خیلی سریع متوجه موضوع شد . دروغ سرهم کردن هم فایده ای نداشت . سر سفره که نشستم ، موضوع اصلی صحبت های اعضای شلوغ خانواده ، مربوط به زخم زیر گلوی من می شد . برای روشن شدن ماجرا پدرم متقاعد شد که فردا به مدرسه برود  .

***

سر کلاس دلهره ی عجیبی داشتم . از اتفاقی که قرار بود بیفتد وحشت عجیبی وجودم را فرا گرفته بود . آرزو می کردم یک ماشین جلوی درب مدرسه بایستد و از من بخواهد که سوار آن شوم و مرا با خود ببرد . و برای همیشه از این حول و ولا خلاص شوم . زنگ که خورد ، رنگ من پرید . انگار بمبی منفجر شده باشد . به ثانیه نرسید که صدها کودک پر انرژی ، سالن های مدرسه ی قدیمی را به اشغال خود در آوردند . درمیان شلوغی کودتای کودکان ، یکراست رفتم سراغ دفتر مدیر. خبری نبود . با خودم گفتم :

- خدارو شکر ، فکر کنم بیخیال شده باشه

بچه ها از اینکه ساکت و آرام بودم تعجب کرده بودند .

- هوی داودی چیکار می کنی ؟ بیا بریم کنار دستشویی کشتی بگیریم.

عجیب بود که اینهمه از آمدن پدرم به مدرسه می ترسیدم ، سال قبل که پدرم به مدرسه آمده بود آقای نجفی از او استقبال گرمی کرد . و از او خواست تا برای دانش آموزان حدیث بخواند . نجفی انسان متدیّن و معتقدی بود . بعضی روزها از خاطرات انقلاب و جنگ برای ما می گفت . به امام خمینی عشق می ورزید و از آرمان های او تعریف و تمجید می کرد .

اماامسالخیلی فرق میکرد؛آقای محمودیهرازگاهیمسائلیمثلسوءاستفادهی آخوندها از لباس و جایگاهشان را در کلاس مطرح می کرد . بعد هم از حقوق کم معلّمان می گفت و اینکه او را به این خراب شده تبعید کرده اند . اما من همیشه پیش خودم می گفتم :

- خدارو شکر که آقای محمودی از آخوند بودن بابام اطلاعی نداره ، بزار هرچی میخواد بگه به من چه .

هنوز کمی نگران بودم . قدم زنان به درب ورودی سالن رسیدم . حیاط مدرسه ، پنج یا شش پله پایین تر از سالن بود . از بالای پله ها حیاط شلوغ مثل لانه ی زنبور عسل پر از جنب و جوش بود . آرام از بین دویدن های بچه ها و داد و بیداد ناظم مدرسه عبور کردم و نزدیک بوفه رسیدم . بعضی ها پفک ، بعضی بستنی یا یخمک. زیر لب با عصبانیت گفتم :

- عوضیا حداقل تعارفم نمی کنن .

آقای نجفی گاهی زنگ تفریح بین دانش آموزان قدم می زد . وقتی به کنار بوفه می رسید برای بعضی از دانش آموزان پفک یا بستنی می خرید . از سلامتی دانشآموزان پرس و جو می کرد و نگران چشم ضعیف ها بود . وقتی متوجه می شد که دانش آموزی از ضعیفی چشم رنج می برد ، برگه ای از مدیر می گرفت و برای گرفتن عینک از مرکز  درخواست می نوشت . چشم و ابرو و ریش سیاهی داشت. معمولاً لبخند می زد . بچه ها به شوخی میگفتند آقای نجفی شبیه عکس شهداست. کت و شلوارش نو نبود اما همیشه اتو کشیده و مرتب به مدرسه می آمد و بوی عطر حرم می داد .

زنگ تفریح تمام شده بود ولی هنوز بیشتر دانش آموزان بدو بدو می کردند . ناظم مدرسه با یک شلنگ یک متری از همان حوالی بوفه ، شروع به پاکسازی کرده بود . اینبار من ، مثل تعداد انگشت شماری از دانش آموزان که سر وقت و منظم به سمت کلاس می رفتند ، سر جایم ساکت نشسته و به نذر و نیاز مشغول بودم . بچه ها همه وارد کلاس شدند و کتاب و دفتر را روی میز گذاشتند . به دستور آقای محمودی ، اول هر کلاس ، دفتر و کتاب آن درس را روی میز می گذاشتیم؛اگر کسی دفتر و کتاب نیاورده یا تکالیفش ناقص بود ، یا حتی اگر کتاب و دفترش را کثیف کرده بود ، با شلنگ مجازات می شد .

 دقایقی از کلاس می گذشت اما خبری از معلم نبود . صدای شلوغی بچه های کلاس لحظه به لحظه بیشتر می شد .

-  بچه ها موتور آقای محمودی پنچر شده تصادف کرده مرده .

-  نه بابا داره چایی می خوره . تنیس بازی کرده خسته شده .

-  توجه !توجه!  آقای محمودی سرماخورده ؛ امروز تعطیل می باشد .

آقای محمودی یک موتور گازی داشت . یک اور خاکی رنگ می پوشید و ریش جوگندمی خودش را گاهی می تراشید. دیر کردن و نیامدن آقای محمودی خیلی عجیب نبود . با اینکه به بهانه های مختلف دیر می آمد ، اما اگر دانش آموزی بعد از خودش وارد کلاس می شد ، با خط کش مورد تنبیه قرار می گرفت .

بیشتر روزها  در زنگ تفریح ، با معلم پرورشی تنیس بازی می کرد . برای صحبت با والدین بچه ها علاقه ای نشان نمی داد ؛ خیلی حرف نمی زد ؛ و از بچه های حرّاف متنفّر بود . آن روز داشت برای دانش آموزان درباره لزوم کمک به مدرسه صحبت می کرد که من با صدای بلند گفتم :

- آقای مدیر گفته کمک به مدرسه اختیاریه

از اینکه بی اجازه حرف زدم عصبانی شد . با دسته ی پولی که در دستش بود به من نزدیک شد و محکم به گلوی من ضربه زد . شاید خودش هم فکر نمی کرد پول بتواند اینطور خراش بیندازد . وقتی قرمزی گلویم را دید شوکه شد .

آقای نجفی هم یک موتور گازی داشت . پارسال که برف آمده بود و با اینکه رانندگی با موتور گازی روی برف خیلی سخت بود ، او به موقع به کلاس رسیده بود . اما برای دانش آموزانی که دیر می آمدند تنبیهی در نظر نگرفت . قبل از اینکه کلاس را شروع کند ، نیم نگاهی از پنجره به حیاط انداخت . ناظم مدرسه چند دانش آموز را بخاطر دیر آمدن مجبور کرده بود در آن سرمای شدید پشت درب سالن بایستند . ناظم را صدا کرد و او تقاضا کرد بگذارد تا دانش آموزان به کلاس هایشان بروند . زنگ تفریح یا ورزش که می شد ، یکی از سرگرمی های آقای نجفی جاساز کردن توپ بادی داخل توپ پلاستیکی بود ، با این ترفند بچه ها لذت بیشتری از بازی با توپ را تجربه می کردند .

یک روز صبح سر صف ، اعلام کردند که آقای نجفی برای سِمَت دیگری به مدرسه ی بزرگتر منتقل می شود . آن روز بچه ها می خندیدند و شوخی می کردند . در حقیقت ، ناراحتی دانش آموزان مدرسه از روزی شروع می شد که نبود آقای نجفی را احساس کنند . آنروز فقط بچه های کلاس ما نبودند که ناراحت بودند . آنروز  همه ی مدرسه از رفتن او ناراحت بودند .

تاخیر معلم بیش از حد شده بود . آشوب بچه های کلاس ، تمام مدرسه را دربر گرفته بود . مدیر با چهره ای عصبانی از راه رسید :

-   خفه شید . چه خبره ، وحشی شدید ؟ بچه ی آدم نیستید مگه ؟ صدای یکی در بیاد با شلنگ سیاش می کنم

سکوت محض . کمی جلوتر آمد . نفسِ عمیق . با صدایی ملایم مرا صدا زد :

-           داودی بیا دفتر کارت دارم .

انگار که یک سطل آب سرد ، روی سرم ریخته باشند . بهت و حیرت . دلهره . بلند شدم و دنبال مدیر راه افتادم . وارد راهرو که شدیم از دور لباس پدرم دیده میشد. آقای مدیر من را کناری کشید و زیر گلویم را وارسی کرد .

-           نمی تونستی دیروز بیای به خودم بگی مردنی؟ چی شد اینجور شد؟

که زدم زیر گریه . هق هق کنان اتفاق دیروز را تعریف کردم .

-   خب بسه . گریه نکن . نه به اینکه مادرتو میاری همش ترکی حرف می زنه ، نه به اینکه ...

صدای بلندی باعث شد که آقای مدیر به سرعت به طرف دفتر برگردد . صدای پدرم بود . بحث بالا گرفته بود . من هم دنبال مدیر به دفتر نزدیک شدم

-  بله آقا بعله ، لازمه ، شما آخوندا همه جا می خواید براتون تبعیض قائل بشن ؛ وگرنه اینهمه دانش آموز چرا...

-           آخه کجا؟ ، کی به شما گفته؟ ، کی گفته برای تربیت ، بچه ی معصوم رو زخمی کنی؟ ، آخه کدوم...

که مدیر پرید وسط بحث و آقای محمودی را کنار زد .

-           ای بابا بحث برای چیه حاج آقا . پسر خوبم آقا محمد حسین ، چند روزیه بینظم شده ، عیب نداره پیش میآد ، اتفاقیه که افتاده،معلمش یه اشتباهی کرده . حاج آقا صلوات بفرست . گذشت کن .

مدیر مدرسه هرطور بود پدرم را راضی کرد . پدرم که رفت مدیر تا آخر زنگ با معلم ما صحبت می کرد . تا ظهر آن روز آقای محمودی حتی یک کلمه ی دیگر صحبت نکرد . حتی تکالیف . اما فردا قطعاً اینطور نبود . من می ماندم و یک معلم پر از کینه . منتظر فرصت . من می ماندم و ، مجموعه ای از خاطره های خوب و بد ، از آدم های دور و برم . جامعه ای از یک نسل شلوغ . یک نسل سوخته .

 

به قلم : محمد حسین داودی


یکشنبه 16 آذر 1404 | ارسال نظر(0)

 

درباره مسخ فرانس کافکا

"یک روز صبح گرگور از خوابی آشفته بیدار شد و فهمید که در تخت خوابش به حشره ای بزرگ بدل شده است"

این خط اول یک داستان کوتاه است و تا پایان کتاب اتفاق بزرگتری نخواهد افتاد . در همان خط اول خواننده حیرت زده میخکوب می شود و آب دهانش را قورت می دهد و سطر های بعدی را با این امید دنبال می کند که احتمالاً گرگور توهم زده شده و یا هنوز خواب است ، خلاصه واقعا که حشره نشده ؟

در ادامه راوی مستند وار ، جزئیات دقیق زندگی یک انسان را که تبدیل به سوسک خاکی (خر خاکی) شده را توصیف می کند و این باعث می شود وحشت خواننده بیشتر و بیشتر شود .

شاید گرگور دیوانه شده ، باور های دینی اش به او این توهّم را تلقین کرده که سوسک شده ، از آن جهت که دیشب را دیر خوابیده و مشغول قاب کردن عکس یک دختر روی صفحه مجله شده ، رطوبت ناشی از باران و خستگی مفرط ناشی از مسافرت های اجباری باعث شده یک خواب پریشان ببیند و حالا که فهمیده از قطار ساعت هفت جا مانده و دیر می رسد ، ترجیح می دهد همانطور که در مذهب وعده داده اند ، مسخ شود تا دیگر مجبور نباشد به این زندگی ادامه دهد !

سحرخیزی های اجباری ، غذاهای نامنظم ، آشنایان اتفاقی در کنار وحشت از دیر رسیدن و سرزنش ، مشکلاتی است که برای هر بازاریابی در جوامع صنعتی امری متداول است ، اما اگر کسی از زور بدهکاری پدرش مجبور به انجام این کار باشد ، کار خیلی سخت تر می شود .

در ساعات اولیه مسخ ، به نظر می رسد با کمی استراحت و مراقبت پزشکی کابوس پایان یابد ، اما خانواده گرگور لحظه به لحظه با فریاد و شیون ، مشت زنان از او می خواهند درب را باز کند ، آنها کلید ساز و دکتررا خبر کرده اند ، اما دکتری که هیچ وقت یک مریضی را جدی نمی داند و کارمندان را با چشم "از کار در رو" نگاه می کند و حاضر نیست برگه استراحت برای بیمار پر کند مگر اینکه یک نفر واقعاً سوسک شده باشد !

بجای استراحت ، منبع سرزنش و سرکوفت خودش سررسیده ، یعنی سرپرست کارمندان شخصاً به سراغ گرگور آمده ، زیرا همکاران گرگور غیبت او را سریع به اطلاع رئیس رسانده اند ، و حتی برای او پاپوش ساخته اند که دزدی کرده و نیامده ،

گرگور فکر میکند که معقولتر این است که به جای آنکه با شیون و فریاد مزاحمش شوند ، به حال خود رهایش کنند اما خوب ، مثل همیشه راوی و گرگور حق را به دیگران می دهند که نگران باشند .

سرپرست با آگاهی از اینکه خانواده گرگور خیلی نسبت به کار او حساسیت دارند ، تهمت هایی درمورد ساز و بند گرگور با مشتریان به او نسبت می دهد و احتمال اخراج او را مطرح میکند .

گرگور از اینکه مجبور است برای اینچنین رئیس بی رحم و خودخواهی کار کند ، منزجر می شود اما چاره ای نیست ، پدرش به شرکت بدهکار است و خرجی خانواده را گرگور می دهد بنابرین تمام سعی خود را می کند تا درب را باز کند ، اما او واقعاً سوسک شده و چرخاندن کلید برای یک سوسک کار خیلی سختی بود اما تعهد او برای کار او را وادار می کرد هرطور که هست درب را باز کند . با باز شدن درب مادرش غش می کند و پدرش با صدای بلند گریه می کند و سرپرست با وحشت چند پله را میپرد و فرار می کند .

روزها میگذرند و همراه با گرگور ، مخاطب داستان هم به این واقعیت می رسد که مسخ صورت پذیرفته و خبری از اوهام و خیالات و کابوس نیست . سوسک شدن گرگور یک واقعیت محض است .

اما دردآورتر برخورد اطرافیان و نزدیکان گرگور با این موضوع است . آنها خیلی زود همه ی خوبی ها و زحمت های چند ساله ی گرگور را فراموش کرده اند و او را سربار و زباله ای در خانه می دانند . البته راوی و گرگور از این بابت به آنها حق می دهند که بالاخره هر کسی بخاطر زندگی با یک سوسک بزرگ چندش آور عذاب زیادی را تحمل می کند .

قبل از این فاجعه ،گرگور به سختی کار می کرد به این امید که خواهرش موسیقی یاد بگیرد و نوازندگی کند ، و پدرش که ورشکسته شده بدهی اش را بپردازد و مادرش که بیمار است راحت تر زندگی کند . اما درحالی که خانواده فکر میکنند گرگور نمی شنود ، در خلال صحبت هایشان معلوم می شود مادرش بیمار نبوده و ادای بیمار را در می آورده ، پدرش هم از کار افتاده نبوده بلکه پس انداز خیلی زیادی داشته ، اما برای اینکه گرگور بیشتر کار کند این را پنهان می کرده ، خواهرش هم آن دختر معصوم هفده ساله نوازنده نیست که تا لنگ ظهر می خوابد ، بلکه فاحشه ای بد لباس بوده که نوازندگی هم می کند .

خانواده گرگور از دادن غذای خوب به او پرهیز می کنند . خواهرش وسایل گرگور را برای خود جدا می کند . این کار او آنقدر زشت است که مادرش به او می گوید : "فکر نمی کنی با بیرون بردن اثاث داریم به او نشان می دهیم که امیدی به بهبودی او نداریم؟ به گمانم بهتر است بگذاریم اتاقش مثل سابق بماند تا وقتی برگشت ببیند همه چیز دست نخورده باقی مانده"

اما خواهرش همه چیز را می برد فقط مانده همان قاب عکس اول داستان ، گرگور از زیر تخت بیرون می آید و قاب عکس را محکم می چسبد اما ناخواسته باعث می شود مادرش او را با هیبت کاملاً شبیه یک سوسک خاکی بزرگ ببیند و بیهوش شود . وقتی پدر از راه می رسد و صدای گریه دخترش و احوال بد مادر را می بیند با خشم و غضب به سمت گرگور می رود و او را بشدت زخمی می کند . زخمی که هرگز بهبود نمی یابد بلکه هر روز دردناکتر می شود ، همان پدری که قبل از فاجعه ، با احترام زیادی به گرگور خوشآمد می گفت و او را تکریم می کرد ، حالا گوشمالی سختی بابت این اشتباه به او می دهد .

جراحت شدید گرگور باعث علیل شدنش شده اما گرگور مثل همیشه این موضوع را پنهان می کند تا خانواده اش با کمال آرامش صبحانه بخورند ، گرگور خوشحال است که آنها زندگی آرامی دارند ، حتی خوشحال است که پدرش از کار افتاده نبوده و در نبود او کار می کند ، وقتی می فهمد پدرش مقروض نبوده بلکه پس انداز خیلی زیادی هم دارد ، خوشحال می شود . دلش برای مادرش تنگ شده اما برای اینکه مادر را آزار ندهد سمت او نمی رود ، آرزو می کند زودتر خوب شود فقط بخاطر اینکه روز کریسمس هدیه ای را که قبلاً آماده کرده به خواهرش بدهد .

اما راوی خانواده گرگور را مقصر نمی داند بلکه صنعتی بودن جامعه را مقصر می داند . چرا باید برای ادامه ی یک زندگی معمولی همه ی اعضای خانواده به سختی کار کنند . چرا باید وقتی اتفاق خیلی ناگوار و نادری برای سرپرست یک خانواده افتاده حالا همه مجبور باشند با مشقت و سختی کار کنند و همزمان بیماری و درد و غم از دست دادن عزیزشان را تحمل کنند؟

در ادامه پدر برای تامین مخارج زندگی، یک اتاق خانه را به سه مرد عبوس ریشو و وسواسی اجاره می‌دهد و آنها گاهی ناهار یا شام را با اعضای خانواده گرگور صرف می‌کنند . برای همین بیشتر مواقع درب اتاق گرگور کاملا بسته بود و این روح گرگور را تا سرحد مرگ آزار می داد . وقتی سه مستاجر ریشو سر سفره ای می نشستند که مادر برایشان غذای خوشمزه ای پخته و خواهر با وسواس فراوان مرتب چیده ، صدای جویدن غذای آنها گرگور را افسرده می کرد ، خانواده او برای چندر غاز پول گرگور را به زباله دانی سپرده بودند و سه مرد غریبه عبوس را در نهایت وسواس اکرام و پذیرایی می کردند .

 در یکی از این شب‌ها بعد از صرف شام، گرت خواهر گرگور برای اجاره‌نشین‌ها و پدر و مادرش ویلون می‌نوازد، موسیقی زیبا و گوشنواز روی گرگور تاثیر می‌گذارد و او بی‌اختیار از اتاق کثیف و پر از غبارش به داخل اتاق پذیرایی می‌آید. مستاجرها که او را می بینند انگار بهترین بهانه برای دوشیدن این خانواده پیدا کردند . اعلام می کنند یک دینار هم بابت روزهایی که اینجا بودند پرداخت نخواهند کرد بلکه شکایت هم می کنند . سپس گرت با اشاره به گرگور به پدر می‌گوید : "نمی‌خواهم‌ نام برادرم را به این موجود نسبت بدهم، ما هر چه از دستمان برمی‌آمده برای او انجام دادیم، بعلاوه ما تمام روز مشغول کاریم، دیگر در خانه نمی‌توانیم این عذاب دائمی را تحمل کنیم؛ باید از شر او خلاص شویم"

بعد پدر که احتمال می دهد گرگور حرف های آنها را می فهمد میگوید " اگر حرف ما را می فهمید حد اقل خودش به این نتیجه می رسید که نباید با ما زندگی کند و باید از اینجا برود "

راوی همچنان مستند وار عکس العمل ها را خیلی عادی بازگو میکند ،. اما مخاطب درمی یابد که گرگور به هیچ وجه مسخ نشده است . او هنوز انسان است و روحیات و اخلاق و منش انسانی او مثل سابق باقی مانده ، کالبد انسانی که مهم نیست . درونیات او عوض نشده . ضمن اینکه مسخ یک رویداد انفرادی نیست و در مضامین دینی مسخ برای جوامع رخ می دهد . همانطور که مفاهیم دینی وعده داده اند ، جامعه ی صنعتی زده ی گرگور که مملوء از گناه و دروغ و بی رحمی و زورگویی شده دچار سنت مسخ گردیده ، و دیگر هیچکدام از اطرافیان و نزدیکان گرگور انسان نیستند ، اگرچه کالبد انسانی دارند و البته که کالبد اهمیتی ندارد . زیرا نشان انسانیت به چشم و دهان و گوش و بینی نیست .

و گرگور مانند پیامبر پاکی است که از این مسخ مصون مانده و بنابرین به شکل حشره ای زحمت کش از آنها جدا می شود . به نظر راوی واژه ی انسان اگر قرار است به اطرافیان گرگور نسبت داده شود ، کثیف ترین سوسک شرف دارد به این موجود به ظاهر انسان . و اگر ذات و کالبد انسان همین مردم جامعه ی اطاف گرگور باشد ، بنابرین موجود پاکی مثل گرگور سوسک باشد بهتر از این است که انسان باشد .

پایان مسخ دردناک ترین پایانی است که هر خواننده ای فکرش را می کرد . خواهر گرگور که قبل از مسخ همیشه مظلوم و دلسوز بود ، حالا پیشنهاد سربه نیست کردن برادر بیمارش را داده ، پدر هم این پیشنهاد را به خود گرگور اعلام کرده ، صبح همانروز که مستخدم صنعتی زده با رفتار ماشینی خودش وارد اتاق گرگور می شود ، جسد سوسکی را پیدا می کند که از فرط تشنگی و گرسنگی دق مرگ شده ، بعد جسد را از پنجره اتاق به بیرون پرتاب می کند ، و این باعث رضایت قلبی اعضای خانواده می شود .

راوی واکنش چندش آور اطرافیان گرگور را با نگاه و زبان مثبت گزارش می کند مخصوصا سه خط آخر ، انگار که یک تصویر زجر آور را یک خبرنگار با خونسردی توضیح می دهد :

"در ضمن این حرفها خانم و آقای سامسا پدر و مادر گرگور تقریبا همزمان از مشاهده دخترشان که سرزنده تر شده بود ،متوجه شدند که به رغم رنگ پریدگی گونه هایش ، دختر خوش ترکیبی شده ، دخترشان هم به تایید حسن نظر آنها به محض رسیدن به مقصد ، قبل از همه بلند شد و بدنش را کش و قوس داد"

کش و قوس ماهیچه های خواهر گرگور کاری با مخاطب میکند که اینبار آب دهانش را قورت نمی دهد بلکه همانجا در کتابخانه تف میکند و کتاب را به کناری پرت می کند .

کاری از : محمد حسین داودی


یکشنبه 16 آذر 1404 | ارسال نظر(0)

 

هدایت بوف کور

هدایت بوف کور

 

دو برادر شبیه به هم از شهر ری برای تجارت به بنارس هند سفر می کنند . یکی از دو برادر عاشق دختری که خادم یک معبد بودایی است می شود و به مذهب او درمی آید ، مدتی بعد دختر از او آبستن می شود . برای همین دختر را از خدمت معبد بیرون می کنند . بچه تازه بدنیا آمده که سر و کله ی برادر دیگر پیدا می شود و او هم عاشق همین دختر می شود . از آنجا که شبیه به برادرش بوده او را فریب می دهد . همینکه قضیه کشف می شود ، دختر از دو برادر می خواهد که آزمایش مارناک را بدهند . آزمایش از این قرار بود که هر دو برادر را در سیاهچال با مارناک می اندازند. وقتی فریاد یکی از آنها بلند می شود ، دهانه  سیاهچال را باز می کنند تا آن یکی که هنوز مار نیشش نزده ، از آنجا فرار کند .

یکی از دو برادر ، در این ماجرا بر اثر نیش مار میمیرد و برادر دیگر بیمار می شود ، وقتی حال و احوالش کمی بهتر می شود ادعا می کند که هیچ کس حتی خودش را هم نمی شناسد ، چون موهایش هم از ترس سفید شده و شبیه یک پیرمرد قوزی (صوفی) شده ، بنابرین قابل تشخیص نیست که پدر بچه است یا عموی بچه . در هر صورت زن هندی با شوهر (یا برادر شوهر) خود و بچه اش(راوی) از بنارس کوچ می کنند و به شهر ری برمی گردند . خانه و املاک دو برادر بازرگان در شهر ری ثروتی بود که توسط شوهر خواهر آنها اداره می شد . خواهر این دو برادر که عمه ی بچه(راوی) می شود ، بعد از شنیدن مرگ برادر ، قبول می کند که از بچه (راوی) مراقبت کند ، مدتی بعد ، زن هندی با شوهرش که (که شاید برادر شوهر قبلی باشد) از آنجا به بنارس برمیگردند ، مادر هندی که احتمال میداده دیگر به شهر ری برنگردد ، برای پسرش (راوی) یک یادگاری نزد عمه به امانت می گذارد . همان دندان سمی و کشنده ی مار قاتل را ، داخل یک کوزه ی شراب .

از طرفی عمه هم خودش صاحب دختری شده و بنابرین برای دختر خود و پسر برادرش (راوی) یک دایه می گیرد که به هردو شیر می دهد . چند سال بعد که راوی بزرگ می شود ، شیفته ی عمه اش می شود . ضمیر ناخود آگاه راوی میل جنسی به عمه اش پیدا می کند . چند سال بعد عمه می میرد و ضربه ی روحی شدیدی به راوی وارد می شود . راوی برایآخرین بار میخواهد جسد مرده ی عمه را ببیند ، طبق باور قدیمی ها یک قرآن روی سینه ی مرده گذاشته اند ، دختر عمه که نگران پسر دایی اش شده او را در حضور جسد مرده ی عمه ، به آغوش می کشد طوری که شهوت بر راوی غلبه می کند و در همین حال شوهر عمه سر می رسد ولی به روی خودش نمی آورد . شوهر عمه که تبدیل به یک پیرمرد صوفی(قوزی) شده ، با کمال خونسردی همسرش را با کالسکه به قبرستان برده و گورکنی که آنجا هست و از قضا او هم یک پیرمرد صوفی (قوزی) می باشد  ، در کمال خونسردی عمه را به خاک می سپارد .

از آن روز به بعد راوی یک بیمار روانی می شود و با هیچکس سخن نمی گوید ، اما چون دختر عمه خیلی شبیه مادرش است ، راوی به دختر عمه علاقه مند شده و این را هم پنهان نمی کند . شوهرعمه که از بیماری پسر و همینطور رسوایی دخترش می ترسد ، دختر را به وصال پسر دیوانه درمی آورد . البته نیم نگاهی هم به ارث کلانی دارد که به راوی خواهد رسید .

دو برادر شیفته ی یک دختر هندی شدند . راوی شیفته ی عمه اش شده . شوهرعمه صحنه ی درآغوش کشیده شدن دخترش را نادیده می گیرد و در حالیکه آنها خواهر و برادر رضائی هم هستند ، راضی به ازدواج آنها می شود . اما روی سینه ی مرده قرآن قرار داده شده به هر دلیلی نشانه ی متناقضی است که شاید در حوالی محله ی راوی این رفتارها متداول باشد .

اما دختر عمه که اینهمه نسبت به راوی عطش شهوت داشت ، شب حجله ادعا می کند که پریود است و تا مدت ها به راوی اجازه همبستر شدن نمی دهد . حتی بعد از اصرار فراوان راوی ، اتاقش را با راوی عوض می کند. به همین ترتیب دو ماه و چهار روز می گذرد و به واسطه ی این برخورد سرد ، بیماری راوی شدیدتر می شود ، طوری که او را خانه نشین می کند . دایه که خیلی راوی را دوست دارد ، شدیدا نگران سلامتی اوست و برای درمان راوی ، طبیب حاذقی می آورد که داروهای مختلف برای او تجویز می کند . راوی شبانه پس از مصرف تریاک در میان برزخ خواب و بیداری ، شال گردنی دور صورت خود می پیچد وسراغ دختر عمه می رود. دایه در تاریکی شب سایه ی یک آدم قوزی (صوفی) با شال گردن را می بیند که وارد اتاق نوعروس شده ، پشت درب اتاق نوعروس گوش می ایستد و صدای دختر را می شنود که می گوید "شال گردنتو در بیار"

از طرفی در آن محله یک نفر پیرمرد قوزی دوره گرد و دست فروش خنزر پنزری بود که شال گردن دور صورتش می بست ، آشغال و خرت و پرت جمع می کرد ، شب جمعه ها برای مرده ها قرآن می خواند و خرجی اش را در می آورد .

دایه که راوی را نشناخته (یا شاید خودش را به نشناختن زده) فردا به همه می گوید پیرمرد خنزر پنزری ، دیشب سراغ نوعروس آمده ، و قسم می خورد که خودش شنیده که نوعروس می گفته "شال گردنتو در بیار" (حالا چرا به این پیرمرد بیچاره گیر داده بوده بماند) .

راوی دیوانه که خودش شبانه در خواب و بیداری ، به سراغ دختر عمه رفته و با دندان های زرد خودش او را گاز گرفته ، اولین کسی است که حرف دایه را باور می کند و به زنش لقب لکّاته می دهد و همه ی مردهایی که ممکن است به هر دلیلی برای زنش جذاب تر جلوه کنند را رجّاله می نامد . او کاملاً به همه چیز بدبین شده و به همه چیز شک می کند حتی به وجود خدا و روز قیامت . دیگر به هیچکس هم اعتماد ندارد .

یک تناقض دیگر که باز هم فقط ممکن است در همان محله ی خاص راوی اتفاق افتاده باشد ،شخصیت یک قاری قرآن است . یقه ای باز که پشم های سینه اش از آن بیرون است ! طلسمی به بازویش بسته ! قبلا کوزه گر بوده ! و بقیه خصایصی که به هیچ وجه شباهتی به یک قاری قرآن نداشته و ندارد .

راوی شغل نقاشی روی جلد قلمدان را انتخاب می کند . هر روز روی یک قلمدان عکس دختری با چشم های زیبا (شبیه مادر هندی اش) می کشد که دارد به یک پیرمرد صوفی گل تقدیم می کند و قلمدان ها را عموی راوی به هند می برد تا بفروشد . از این ماجرا دو سال و چهار ماه می گذرد . در این دو سال و اندی ، زن راوی حامله می شود ، اما از آنجا که راوی هر بار با او همبستر شده ، در حالت خواب و بیداری بوده ، پیش خود گمان می کند بچه از او نیست . بیماری راوی با سرفه هایی خشک و زننده همراه می شود طوری که از آن لکه های خون دیده می شود . طبیب از راوی قطع امید کرده و می گوید کارش تمام است . راوی هم این موضوع را می فهمد .

دختر عمه یک برادر کوچک هم دارد که چون خیلی شبیه مادرش است ، مورد توجه جنسی راوی قرار می گیرد و به او تجاوز جنسی می کند که این از چشم مردم کوچه و بازار پنهان نمی ماند . میل شهوت شدید در راویِ چشم و دل گرسنه به یک جنون بدل شده ، درحالی که مذهب و ساختار فرهنگی جامعه ، قید و بندهای فراوانی  به پای او زده .

راوی که دور دهانش را با شال گردن پنهان می کند ، بخاطر سرفه های همراه با خون ، همیشه دستش و شالگردنش خونی هستند . بخاطر همین وقتی در حالت نعشگی زیاد از فرط مصرف تریاک به خواب می رود ، احساس می کند مرده ای روی سینه اش خوابیده ، وقتی هم از خواب بیدار می شود فکرمی کند کسی را کشته و باید منتظر مجازات داروغه باشد .

زنش بعضی وقت ها به او سر می زند اما با بداخلاقی و طعنه و کنایه مواجه می شود .

از بیرون خانه صدای گزمه ها و زورگویی مردان حکومتی همیشه مثل خوره راوی را به مرز جنون و خشونت هل می دهد . یک قصاب در همسایگی هست که هر روز با خونسردی گوسفندان را سلاخی می کند ، تماشای این صحنه که هر روز برای راوی تکرار می شود ، حس جنایت را در او تقویت می کند .

شیشه ی زهر آلود شراب که یادگار مادر هندی اش است ، همیشه او را برای مرگ وسوسه می کند .

اما راوی که طبع هنری دارد ، نویسنده هم هست ، و چون سنگ صبوری ندارد ، ترجیح می دهد برای سایه ی خودش بنویسد ، داستان زندگی اش و سختی ها و بدبختی های خودش را که نمونه ای از جامعه خودش بود ، برای راوی مهم نیست که خواننده این نوشته ها کسی باشد یا نباشد ، ضمن اینکه سایه اش با توجه به شال گردنی که بسته ، خیلی شبیه به بوف کور شده ، راوی می فهمد که باید خبر شومی را به آیندگان بدهد .

به خواننده ی احتمالی نوشته های خود قول می دهد که فقط آنچه که فکر می کند واقعیت محض است را خواهد نوشت ، اما خودش هم نمی داند که آیا برای خواننده واقعا حقیقت را نقل می کند یا نه . چون خود راوی که به اصل وجود و واقعی بودن کل هستی شک دارد و حتی گاهی اوقات سایه ها را بسیار قابل باور تر از خود اشیاء می پندارد .

حاملگی دختر عمه که تبدیل به یک دلخوشی پنهان برای همه شده بود،با مرده به دنیا آمدن بچه تبدیل به رنج مضاعف میشود.

دیگر اواخر زندگی بیمار داستان فرارسیده و رسیدگی ها به او کمتر شده . با توجه به اخلاق بدی که راوی دارد و همینطور مرگ بچه که باعث شده تکلیف ارث و میراث دوبرادر بازرگان در هاله ای از ابهام فرو رود ، حالا دیگر همه – حتی دایه ی عزیز تر از مادر – آرزوی مرگ راوی را کند .

اما راوی که دین و ایمان را از یاد برده ، به مرگ فکر می کند و به اینکه ذرات تنش چگونه تجزیه می شوند ، و اینکه شخصیت "من" درونش کجا خواهد رفت . او ترجیح می دهد قبل از اینکه در این وضعیت اسفبار بمیرد و مایه ی شادی نزدیکانش شود ، جنایتی هولناک صورت دهد و به دست گزمه و داروغه مجازات شود . او به لذتی که قصاب از سربریدن و تکه تکه کردن گوسفند می برد غبطه می خورد و آرزو دارد به این لذت دست بیابد .

تا اینکه راوی در اثر مصرف زیاد تریاک در بین خواب و بیداری سراغ دختر عمه می رود ، شبانه با او همبستر می شود ، در حالی که دختر عمه ی بیچاره مثل همیشه با از خود گذشتگی به او می گوید " شال گردنتو دربیار" و به گرمی او را در آغوش می کشد ، جوان مجنون با یک ساطور قصابی، که از پیرمرد خنزر پنزری محله خریده ، دخترک را از پا در می آورد .

خواننده به وقوع این اتفاق اخیر در واقعیت تردید می کند ، زیرا راوی انگار که در خوابی خوابیده بوده و حالا در آن خواب از خواب بیدار شده و هنوز هم خواب می بیند . زیرا خود را مرده تصور می کند که در تنش کرم می لولد و زنبور طلایی دورش پرواز می کند . اما برای راوی که مرز واقعیت تا خوابش اهمیتی برایش ندارد ، فرقی نمی کند .

@@@

در فرهنگ مردم کوچه و بازار ، رایجات عجیب و بی معنی وجود دارد که گاهی به شکل مرموزی مفاهیم غریبی در خود دارند که ریشه در اتفاقاتی ماوراء طبیعی دارد و شامل دردها و کمبود هایی است که از ضمیر ناخود آگاه انسان برمی خیزد . این اتفاقات ماوراء طبیعی از انعکاس سایه ی روح در حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می کند .

شعرهایی مثل اتل متل توتوله ، عمو زنجیر باف یا شعر "بیا بریم تا می خوریم شراب ملک ری خوریم "

همینطور نقاشی های رایج که در کوزه ها ، ظروف قدیمی ، پرده ها و حتی خالکوبی های مردم دیده می شود ، تصویر یک دختر زیبا که نزدیک چشمه ی آب خم شده و به یک پیرمرد صوفی گل نیلوفر تقدیم می کند .

هنرمندی که در لابه لای تاریخ پر از جنگ و خشونت ، به صوفی گری پناه آورده ، در رویاهای خود عشقبازی با دختری با موهای سیاه و بلند را آرزو می کند .

این دختر می تواند نماد مادر وطن باشد که مجبور است به یک پیرمرد عشق بورزد ، بخاطر همین به او گل نیلوفر هدیه می دهد که نماد عشق زوری است و  پیرمرد صوفی می تواند نماد پادشاهان ترک (صفوی ، افشار و قاجار) باشد که معلوم نیست پدر ما هستند یا عموی ما . زیرا ابهامی در تاریخ وجود دارد که ریشه ی آنها را ایرانی و اصالتاً کرد معرفی می کند . راوی داستان زبان فرهنگ مردم ایران است که در نهایت تبدیل به همان پیرمرد قوزی ( صوفی) می گردد .

سه ماه نه ، دو ماه و چهار روز . سه سال نه ، دو سال و چهار ماه . سه هزار سال نه ، دو هزار و چهار صد سال از آغاز پادشاهی بر تمدن ایرانی می گذرد .

هزار سال از زمان حکومت هخامنشیان تا اواخر سلسله ساسانی یک دوره  هزار ساله دیگر از اواخر سلسله ساسانی تا اوایل سلسله صفوی شاه عباس . و یک دوره چهارصد ساله بعد از شاه عباس تا سال1310

هنرمندی که این نقاشی(هنر) مرموز را به صورت ناخودآگاه به تصویر می کشد ، از سوراخی که این سوراخ میتواند زبان پهلوی باشد و به کمک چهارپایه ای که می تواند کتب تاریخی باشد ، به بهانه آوردن شیشه شراب که می توند نمادی از صوفی گری و عرفان هندی یا بودایی باشد ، این حوادث را به عینه می بیند و متوجه می شود مادر وطن چقدر زیباست و عاشق مادر وطن می شود . او در هر صورت نمی تواند با مادر خود وصلت کند و سعی می کند عشق خود را مقدس معرفی کند . اما اصالت مادی (خاکی) و فطرت انسانی ضمیر ناخودآگاهش را مجبور می کند در عالم خلسه (دنیای بین خواب و بیداری) به صورت جنون انگیزی به مادرش  شراب مسموم (عرفان بودایی) بخوراند . شرابی که تن سرد مادر را آماده برای نیاز جنسی فرزند مجنونش می کند ( اشاره ای به فضای حاکم بر ایران پس از خونریزی های مغول و اعراب که منجر به پیدایش صوفیگری شد )

نقاش که کارش نقاشی (هنر) است چشم های مادر (آداب و رسوم) را نقاشی می کند تا آن را جاودانه نگه دارد .

سپس مثل یک جنایت هولناک که از یک قاتل بیمار سر می زند و نمادی از وحشیگری انسان شهر نشین است ، جسد مادرش را قطعه قطعه کرده و در چمدان ریخته و بیرون از شهر دفن می کند . مثل قصابی که با کمال خونسردی گوسفند یا گاو را سلاخی می کند . در حالی که غرق در تعفن است ( اشاره به مگس های طلائی) . شاید به نظر راوی این قتل فجیع نتیجه گوشتخواری انسان هاست . به تعبیری دیگر به نظر راوی ، گوشتخواری انسان را وحشی تر از هر حیوانی می کند .

اما در طول دفن این چمدان ، راوی به کمک مردم سرزمینش ، که همگی تبدیل به پیرمرد قوزی (صوفی) شده اند ، یک کوزه لعابی قدیمی بازمانده از سرزمین باستانی اش "ری" پیدا می کند که این اثر باستانی حقیقت بزرگی را برای راوی فاش می کند .

روی کوزه لعابی که بوی تعفن یک مرده از سر و روی آن حس می شد (اشاره به مگس های طلائی) همان نقاشی روی جلد قلمدان به تصویر کشیده شده . مو نمی زد ، آری راوی اولین کسی نیست که ناخودآگاه عکس مادر وطن را کشیده و پس از تجاوز ، او را سلاخی کرده . قبل از او هم کسانی بوده اند که این بیماری را داشته اند . درواقع بیماری وطن پرستی در شعرا و نویسندگان و هنرمندان تاریخی مثل خیام بوده . با این تفاوت که نقاشی خیام روی کوزه ماندگاری بیشتری دارد . (این کوزه چو من عاشق زاری بودست )

 اما در عالم هنر و در دایره ی نظریه پردازی و نویسندگی می توان این مادر را دوباره خلق کرد . البته عالم واقع چیزی جز همان عالم تصورات ذهنی و اندیشه های آدمی نیست . در نتیجه مادر وطن بواسطه عکس چشم ها همیشه هست حتی اگر سلاخی شده و دفن شود .

سپس راوی عکس خودش را در کنار عکس خیام می گذارد و برای هر چه نزدیکتر تصور کردن دوباره ی مادر وطن ، افیونی را انتخاب می کند که این افیون می تواند هر چیز خلسه آوری باشد . پس از ورود به دنیای رویاآلود خلسه ، به قول راوی "هر چه تریاک برایم مانده بود را کشیدم ...تا حالی را که انتظارش را می کشیدم برایم آورد ...و افکارم افسون آمیز شد"

راوی به کمک افیون تریاک وارد دنیای غیر مادی شده و در عالم مکاشفه به چهارصد سال قبل برمی گردد . جائی که فاجعه بزرگ سلاخی مادر وطن به وقوع پیوسته ، راوی خود را جای قصاب این سلاخی می گذارد تا از انگیزه های آن پرده بردارد .

بخش دوم شروع می شود . راوی سبک هندی را برای ابهام گویی انتخاب می کند و با استفاده از دنیای نمادها طعنه گویی می کند . شاید از آن بابت که زبان تند منتقد از گزند نهادهای دینی و حکومتی حفظ شود .

در بخش دوم ، راوی خود را بوف تصور می کند . البته سایه اش مثل بوف شده که خبر شومی را باید گزارش کند . از چهارصد سال قبل . جائی که مادر وطن سلاخی شده . آنهم توسط فرزند عاشق پیشه ی بنگی و روانی اش .

راوی سبک آزادی از تمام قید و بندها را انتخاب کرده . قید زمان . قید مکان . قید الفاظ و لغات و . و حتی به سبک هندی هم بی توجهی کرده . راوی به مخاطب هم توجهی ندارد . بلکه علت نوشتن را هم فقط رهایی از درونیات می داند. انگار که روح یک هنرمند در دربار صفوی در تن او حلول کرده باشد . ترس از گزمه و داروغه ، و علاقه به خوردن شراب ری .

راوی برای خریدن کوزه ای که تمام فرهنگ و آداب و رسوم ایرانی اش می باشد . تنها دو درهم و چهار پشیز پس انداز دارد . یعنی در این دو هزار و چهارصد سال ، تقریبا هیچ پس اندازی نداشته .

راوی می خواهد دردهای نسل خود را بازگو کند و برای انتقال این مفهوم ، احتیاج به قالب یک داستان دارد .

داستانی که این درد را می خواهد بازگو کند از زندگی نکبت بار یک زن در خانواده ی ایرانی شروع می شود . زنی که با پسر دایی دیوانه اش ، ازدواج می کند و دو ماه و چهار روز با او همبستر نمی شود .

راوی خود را جای شوهر این زن گذاشته تا انگیزه های یک جنایت را (چه درعالم واقع حادث شده باشد چه درعالم خواب) لمس کند .

دایه ی راوی (که می تواند نماد فرهنگ عربی باشد) که دایه ی دختر هم بوده ، چون به هر دو شیر داده ، با ازدواج آنها مخالف است ، حالا برای اینکه آندو با هم آمیزش نداشته باشند مجبور شده دختر را بدکاره جلوه دهد .

زنی که نماد مادر وطن است ، و در عالم تصور و خیال ، وجود پاک و مقدس و آسمانی دارد ، در عالم واقعی به واسطه ی محیط اجتماعی مایه ی رنج ، عذاب ، کینه ، بدبینی ، خونریزی و جنگ می شود .

دختر عمه ، وطن معاصر است که اتهام غربزدگی ، عرب زدگی ، مغول زدگی و غیره را یدک می کشد . همان دختری که شهوت وصالش با فرهنگ ایرانی رسوایش کرده بود ، حالا وقتی با فرهنگ اصیل ایران مواجه می شود ، او را بیمار می بیند و نمی تواند با او همبستر شود  ، در حالی که دایه اش به نظر بنده فرهنگ عرب می باشد . صادق هدایت دین ستیز نبود  بلکه زبان او برای ستیز با عقب ماندگی و تحجر تند و تیز بود .

راوی که خود را جای افکار عمومی و آیندگان قرار داده ، به وجود همه ی واقعیت ها شک می کند تا آنجا که به اصل بودن وجود هم شک می کند و احتمال می دهد که همه ی این صحنه هایی که آدمی با چشمانش می بینند ممکن است واقعیت نباشد و فقط او حس می کند که اینها هستند . اما با این دید (افکار عمومی) یک موضوع قطعی است . و آن این است که او به دختری علاقه دارد و میل جنسی او را وابسته به دختر کرده . و در این زمینه فرقی با آدمهای دیگر ندارد . در نتیجه او هیچ فرقی با قصاب و جگرکی و حتی با پیرمرد قوزی ندارد . بنابرین تمام داستان ها و شعرهای مربوط به زیبایی های زندگی دروغ است زیرا از زبان یکنفر مثل خود راوی خارج شده است .

راوی افکار مارکسیستی خود را نقد می کند . روشنفکر هنرمندی که عاشق دختری شده و از بقیه مردم بیزار است ، چگونه مرگ را پایان راه می داند در حالی که در نهایت ذرات بدن او مثل بقیه در گورستان درهم می آمیزد  و مثل بقیه غذا می خورد و از آلت تناسلی اش دفع می کند و با همان آلت ، به میل جنسی اش -که نتیجه ی عشق است – پاسخ می دهد ؟

این هنرمند روشنفکر به فرض که در جوانی ، اتفاقی بمیرد ، آنگاه احساسات و اندیشه های ناب خود را به کجا خواهد برد و چگونه ذرات تن او ، مرگ را لمس خواهند کرد ؟ مرگ اگر فایده ای هم داشته باشد ، دور ریختن عقایدی است که در او ریخته شده .

اگر قرار باشد دنیای دیگری بعد از مرگ تجربه شود . برای آن هنرمند روشنفکر دنیایی است که حداقل های انسانیت در آن رعایت می گردد . فکر و احساسات آرامبخش . زندگی بدون زحمت و درد و لذت بردن از آنچه که دوست دارد. دستیابی به آرمان های دنیای بعد از مرگ ، در این دنیا خیلی هم دور از دسترس نیست .

در جامعه ی راوی ، مردم مجبورند نقاب هایی به صورت بزنند و در نهایت مرگ نقاب اصلی آنها را برمی دارد تا حداقل خودشان ، خودشان را کامل بشناسند

اما راوی می گوید افکار مارکسیستی هم ریشه در چهاردیواری دارد که جامعه و تاریخ برای او رقم زده اند . در حقیقت ، در شرایط تاریخی و جغرافیایی که فرهنگ مسیحیت برای مردم ساخته ، هرکس دیگری جای مارکس باشد ، دین را افیونی برای فقر فقیران می داند . که اگر آن دین نمی بود ، استثمارگر به چه بهانه ای می توانست سوار آدمهایی شود که از خود او قوی تر و باهوش تر هستند ؟

وقتی راوی لباس های جامعه و تاریخ را از تن درمی آورد ، با ریختن آب حمامی روی تنش ، افکار مارکسیستی را هم می شوید ، اما وقتی دوباره لباسها را می پوشد و از حمام بیرون می آید ، دوباره به همان افکار و عقاید برمی گردد .

بعد راوی سوال مهمی را می پرسد ؟ چرا نقاشی(سرنوشت) او را به این شکل پر از درد و رنج کشیده اند ؟ اگر سرچشمه ی این نقاشی به حادثه ای قدیمی تر برمیگردد ، بنابرین چرا باید وارث دردهای نقاشی دیگر باشد و در نهایت چرا باید او هم نقاش دردهای کس دیگری باشد ؟

اما راوی زنش را به واسطه ی رابطه داشتن با پیرمردِ صوفیِ خنزر پنزری (که در واقع شخصیت شبانه ی خودش بود) تمجید می کند و می گوید : "چون پیرمرد خنزر پنزری مثل این مردهای تخمی و لوس و بی مزه که زن های حشری و احمق را جلب می کنند نبود . این دردها و این قشر بدبختی که از سرو روی پیرمرد می بارید ، از او یک نیمچه خدا که مظهر و نماینده آفرینش است درست کرده بود " که به نوعی یک اعتراض تمسخر آمیز به رنج و مشقت ملت های مسلمان دارد .

به قلم : محمد حسین داودی

 

پ.ن : هدایت بوف کور نام یکی از مقاله های مرحوم آل احمد نیز می باشد .


یکشنبه 16 آذر 1404 | ارسال نظر(0)

 

غذای شب محرم

چند دقیقه ای می شد که زل زده بودم به قاشق . به خودم آمدم ، نیمه شب ، اتاق ساکت ، نشسته ام روی صندلی غذاخوری. راستش یاد مجردی ام افتادم . خانم بچه ها که مسافرت تشریف ببردند ، اتاق ما دوباره می شود مجردی .

ظرف یکبار مصرف غذای هیئت روی مبل بود ، یک ساعتی می شد که مراسم مسجد تمام شده بود . من هم غذا به دست تا اینجا دائم در فکر و خیال بودم . آنقدر که یادم رفته غذا بخورم . به سمت ظرف یکبار مصرف رفتم . لذت خوردن غذای هیئتی . شبهای محرم است و غذای شبش . قاشق هنوز دستم بود . ظرف غذا را که برداشتم شوکه شدم .

-          واه ، این که خالیه

چند ثانیه مات ماندم . یعنی آنقدر مشغول فکر و خیال بودم که فراموش کرده ام غذایم را خورده ام ؟ تا دانه ی آخر برنجش؟

-          خاک بر سرت کنن . که چقدر گیجی .  اینقدر آدم گیج؟

خیلی خودم را سرزنش کردم . البته این اتفاق خیلی هم برایم عجیب نبود ، بارها بدنبال کلیدی گشته ام که تمام مدت داخل جیبم بوده . بعد مثل همیشه جستجو برای دلیل حواس پرتی . جامعه ؟ گذشته ؟ اجتماع ؟ فرهنگ ؟ رسیدم به خودم . فکر و خیال از  جلوی درب مسجد شروع شد . یک دوست ، یک فامیل . یک نفر دیگر . چه گفت و چه و چه .

-          ای کاش همه ساده بودند ، ای کاش ...

دیگر از بحث های ایده آلیستی و مارکسیستی هم خسته شدم . دنیای آرمان شهرها و خیالات بچه گانه . مشتم را مثل گوشتکوب بر سر ظرف یکبار مصرف کوبیدم . خودم را کنترل کردم .

-          باید شرایط رو بپذیری پسر ،

سراغ لیوان آب سرد رفتم و بعد هم مسواک .

-          مسواک؟ صبر کن ببینم

ظرف بخت برگشته را وارسی کردم . یک دانه برنج خشکیده ، اطراف  ، روی طاقچه ، زیر مبل ، یک ظرف غذای دیگر اینجاست .

-          اوه خدای من ، کاش پر نبود .

برای خودم متاسف شدم . آری . من غذایی نخورده بودم . اما معده بیچاره ام را قانع کرده بودم که سیر است . حالا مانده ام با چه ترفندی این غذای ظاهرا دلچسب را میل کنم .

 


یکشنبه 16 آذر 1404 | ارسال نظر(0)

 

دنیای واژه ای که نمیدانی

مادر پرنده ایست که می خواند

بر صخره های سنگی طوفانی

مادر ستاره ایست که می رقصد

در آسمان ابری ظلمانی

 

مادر طراوتیست که می ماند

بر گرمگاه بیشه ی پر مهری

مادر ترانه ایست سرور انگیز

سازی شبیه بیدل و کاشانی

 

از قصه های سختی تان گفتی

از روزگار قحطی و بی نانی

ما رنج های دائم و هر گاهیم

ما رنج های دائم انسانی

 

همواره سوز تعزیه در شعری

حالا برای حال من تنها

خورشید سال هاست نمی تابد

با تسلیت بیا به چراغانی

 

مادر فقط برای تو یک واژه ست

اما برای شاعر غمگینت

دنیا تمام گشته پس از مادر

دنیای واژه ای که نمیدانی

 

مادر برات قصه ی شیرین است

مادر برات خاطره های دور

اما توان گفتن در من نیست

تکرار شرح حال پریشانی

 

شعر از : محمد حسین داودی


یکشنبه 16 آذر 1404 | ارسال نظر(0)

 

جان پدر کجاستی

درد مرا دواستی

زخم مرا شفاستی
روحی و جانفزاستی
جان پدر کجاستی
 
جان مرا تو سوختی
رنج مرا نواختی
روح مرا گداختی
روضه ی آشناستی
 
شام مرا تو کوکبی
بهر برهنه مرکبی
خون حسین و زینبی
خون خود خداستی
 
خون تو آبروی من
زخم تو در گلوی من
قسمت و آرزوی من
می شود آنچه خواستی
 
دست وسرت فدا شده
جسم و تنت جدا شده
در گذری رها شده
از سر و تن رهاستی
 
شعر از محمد حسین داودی

یکشنبه 16 آذر 1404 | ارسال نظر(0)

 

ما عوامیم بحث ما سر چیست

 مصلحت برده خیر برجامو

مسئلت کرده رنج در کامو

هیچ میدانی از کجا خوردیم
از ندانستن سرانجامو

مملکت داری از شعار جداست
چشم بگشا  دروغ دنیامو

بی سبب نیست از هزار فلک
بدترین بخت مال اسلامو

عقل ما هیچ عقل کل شما
چه کس از ما نرفته در دامو؟

دام و ننگ فریب مردمو بعد
شهوت وثروت ثریامو

ما عوامیم بحث ما سر چیست؟
بازی قدرت مهیامو

نظر و شعر تان قبول ولی
نام شب را نبر به هر بامو

ما مریدان حافظیم عزیز
نه مریدان تحفه و شامو

ارزش و شان شعر ما به درک
نه که ما با همیم و همگامو؟

این دو روز عمر مانده هم برود
چه بماند بجز همین نامو

پس بیا از خدا و خلق خدا
مهر و عشق و طعام و اطعامو

 

 

 

شعر از :محمدحسین داودی


یکشنبه 16 آذر 1404 | ارسال نظر(0)

 


گلاریشا . glarisha . شعر و داستان . از: محمدحسین . نویسنده،شاعر،پژوهش گر . گلاریشا نام یک انسان نیست . نام قهرمان یک رمان فانتزی است . Glarisha is not the name a man rather it is the name of the hero... .....of a fantastic story
glarisha_davodi@yahoo.com
iran

 

Glarisha in english
نقد و پژوهش در آثار دیگران
بخش هایی از رمان گلاریشا
داستان های کوتاه و بلند
مقالات علمی ادبی
مقالات فلسفی دینی
دفتر زایمان شبانه
دفتر سرخ من
دفتر خرابه شب
هر سال آبان ماه

 

محمد حسین داودی

 

دی 1404
آذر 1404
آبان 1404
مرداد 1404
دی 1403
آبان 1403
مهر 1403
آذر 1402
اردیبهشت 1401
بهمن 1400
دی 1400
آبان 1400
اسفند 1399
آذر 1399
آبان 1399
مهر 1399
شهریور 1399
اردیبهشت 1399
فروردین 1399
اسفند 1398
بهمن 1398
دی 1398
آذر 1398
تیر 1398
خرداد 1398
اردیبهشت 1398
شهریور 1397
آبان 1395
مهر 1395
خرداد 1395
دی 1394
تیر 1394
خرداد 1394

 

ببخشید یه سوالی موندش
برف بودم دوباره آب شدم
Gaza in fire
خاطره های خوب و بد
درباره مسخ فرانس کافکا
هدایت بوف کور
غذای شب محرم
دنیای واژه ای که نمیدانی
جان پدر کجاستی
ما عوامیم بحث ما سر چیست

 

[Link_Title]

 

 

.: Weblog Themes By www.NazTarin.Com :.


--->
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران